از اول تا آخرم
شنبه 19 فروردین 1391 11:55 ب.ظ
ارسال شده در: به گلرخ ،
من نمی دانم چرا هر وقت دست به ابتکار می زنم و احساس می کنم لحظه ای خلاقیت تازه ای به خرج داده ام که بشر هیچ گاه آنرا تجربه نکرده تازه می فهمم حرف تازه ام روزی روزگاری جایی دقیقا تکرار شده است.
من احساس می کنم چیزی در من هست که شاید در همه ی آدم ها باشد و هیچ گریزی از آن نیست و من همیشه آن را ملاقات می کنم در شعر، رمان، موسیقی، نقاشی و هر هنری از دیگران و حتی خودم را چه بیشتر در چهره ی تو، سلایق و علایق گمانی من درباره تو.
من از گلچین افکار و تصورات لایه لایه ام به لطف گذر زمان به چیزهای عجیبی در مدار تازه ای از تصور رسیده ام که کلمات در آن مدار پیش از توصیفش به خلا گرفتار و متلاشی می شوند.
همیشه حرف هایی هست که به تسخیر کلمات در نیایند و شاید از چشم ها خوانده شوند اما این مقیاس نظری هیچ جا ثبت نشده و معتبر نیست.
من شفافیت سابق را ندارم و مثل قبل تیز و تلخ نیستم فقط بلدم یک گوشه ساکت بنشینم و مزاحم کار کسی نباشم.
من آدم سرگردانی هستم و نمی دانم دنبال چه چیزی می گردم اما می دانم چیزی جایی نیست که با کشفش احساس خوشبختی کنم، آنقدر خسته و کسل هستم و آش و لاش که خدا هم مرا به جا نیاورد و از لیست قطارش جا مانده باشم مثل لیست شیندلر.
سرگردانم درست جایی که نمی دانم کجاست و ایستگاه چقدر فاصله است، غبار است و گاهی نورهایی چشمک احمقانه ای می زنند..نمی دانم اما این را خوب می دانم که سرگردان تر از من همه ی "تو" های نوشته هایم هستند که نمی دانند به کجا پست شده اند و از کجا می آیند من می میرم و آن ها نه، همه شان را بردار برای تو نوشته ام.
دیدگاهها : نظر
آخرین ویرایش: یکشنبه 20 فروردین 1391 12:06 ق.ظ
مرا به یاد بیاور
شنبه 12 فروردین 1391 09:51 ب.ظ
روزی که تصمیم گرفتم دامنه اطلاعاتم در مورد بازیگرهای خارجی را زیاد کنم به یاد دارم، قبل ترش را هم همینطور، روزی که برای اولین بار در اینترنت عکس های مراسم ازدواج یکی از فوتبالیست های محبوبم در کنار همسرش کارولین را دیدم.
همواره عقاید سخت مذهبی ام مانع ازین می شد که به سمت این غربی های کج رونده علاقه پیدا کنم اما این بار بی اختیار کمانه کردم نمی دانم چطور؟وچطور کارول این قدر به نظرم جذاب آمد.
دودل بودم.به هر ترتیب عکس را ذخیره کردم و هنگام ذخیره کردن از نگاه کردن به آن طفره می رفتم.این را هم یادم می آید به توضیح المسایل مراجعه کردم و درباره اینکه به اینگونه تصاویر نگاه کردن گناه دارد یا نه وسواس زیادی به خرج دادم، در نهایت نتیجه ای که گرفتم این بود، عکس را با فوتوشاپ دستکاری کردم.دست ها و نیمه سینه های بیرون افتاده کارول در لباس سفید عروسی را با بلور محو کردم، آنقدر محو که ماهیت عکس تقریبا عوض شد طوری که می شد تصور کرد اسکیس اولیه ی فیلمی شبیه آواتار باشد.
خوشحال شدم ازینکه می توانستم عکس را با خیال راحت نگاه کنم اما باز هم زیاد راحت نبودم، با نگاه به گردن کشیده و استخوانی کارول سلول های یاغی ام بالا و پایین می پریدند دو راهی عجیبی بود دوست داشتم نگاه کنم..
دوباره به فوتوشاپ متوسل شدم و گردن کارول را هم زیر غبار بلور خفه کردم..
خوشحال شدم ازینکه می توانستم عکس را با خیال راحت نگاه کنم اما باز هم زیاد راحت نبودم، با نگاه به صورت زیبا و نورانی کارول..
لبخند کارولین، انقلابی بود به اسم مرگ یا زندگی درون زنگار من.
حالا که خوب به یاد دارم همه ی این ها را همه و همه شان را که کشتند مرا قبل از آن که زندگی کرده باشم.
عکس
دیدگاهها : نظر
آخرین ویرایش: شنبه 12 فروردین 1391 10:04 ب.ظ
محرمانه به ژولیت عزیزم
سه شنبه 1 فروردین 1391 03:02 ق.ظ
ارسال شده در: تكه پاره های من ،
یکی از سخت ترین تصورات زندگی ام تجسم خنده ی تو بود، ژولیت
قبل از آنکه خارج از "آبی" دیده باشمت.
(مکـــــــــــــــث)
خیلی دوست داشتم مراسمی وجود داشت که شکل و شمایل مراسم این متمولین از دنیا بی خبر را نداشت مراسمی که رنگ و بوی خاصی داشت مراسمی که در آن برای مرگ و چیزهای مشابه به آن می جنگیدند نه برای خندیدن و روزهای آبی.
نمی دانم مثلا چه مراسمی و چه چیزهای مشابهی اما وقتی تصورش را می کنم شیرینم می کند؛ درست مثل اینکه سوار قوی سفیدی شده ام آبنبات ریتمی به دست، چشمانم را بسته ام با لبخند کوچکی به زیبایی های دست نیافتنی فکر می کنم در حالیکه قو با آرامش خاطر خاصی روی دریاچه پیش می رود و من کم کم احساس می کنم لحظاتی دیگر وارد فضای مه آلود نسبتا سردی خواهیم شد اما همچنان لبخند به لبم با آبنبات ریتمی.
(مکـــــــــــــــث)
تو هم تصورش را بکن ژولیت.
(مکـــــــــــــــث)
تو آن بالا روی سن ایستاده ای، مثل همیشه ای که از تو سراغ دارم سرد و بی روح، احساس می کنم تمایل خاصی به باز کردن پاکت نداری،
شاید مطمئن نیستی که من باشم؟
شاید مطمئنی که من هستم و دوست نداری که باشم!؟
هیچ آدم عاقلی آرزوی مرگ ندارد پس این تقلب؛ برعکس همیشه، به جا و زندگی بخش است.قرار نیست صدسال دیگر معلوم شود که تو برنده را درست اعلام نکرده ای آن ها هم بیایند نبش قبر کنند و جایزه شان را پس بگیرند.من مطمئنم تا صد سال بعد همه چیز بهتر خواهد شد اگر مطمئن نیستی که من مطمئنم لااقل تو مطمئن باش و این لطف را در حقم به جا بیاور.
(عجله کن ژولیت عزیزم)
(مکـــــــــــــــث)
پاکت را باز می کنی و برنده جایزه مرگ را اعلام می کنی،
آن لحظه فقط موزیک آبی در من جریان دارد و هیچ نمی شنوم،
فقط متوجه می شوم که همه در حال دست زدن اند
و فقط حدس می زنم که اسم مرا خوانده ای، ولی مطمئن تر از همیشه بلند می شوم غمگین تر از همیشه به راه می افتم تا بیایم روی سن پیش تو، ژولیت.
قابل توصیف نیست هر چند بقیه اش را یادم نمی آید اما شاید تشکر کرده باشم از همه ی عزیزانی که زندگی را به اینجایم رسانده بودند،دو آرزو داشتم که به هر دو رسیدم تو و مرگ.
دیدگاهها : نظر
آخرین ویرایش: - -
دور نیست..
جمعه 19 اسفند 1390 09:48 ق.ظ
ارسال شده در: تكه پاره های من ،
نویسندگان
به گدایی می افتند
شاعران
تمام می شوند
نقاشان
ناتمام
،
سیاست
مداران یکدیگر را لقمه می گیرند
و
من و تو
نوستالژی ها را بغل می کنیم.
دیدگاهها : نظر
آخرین ویرایش: - -
رخوت
شنبه 8 بهمن 1390 07:47 ب.ظ
ارسال شده در: تكه پاره های من ،
هفت سرود مختلف باشند در آسمان ها
هیچ یک دست مرا نمی گیرند.
دیدگاهها : نظر
آخرین ویرایش: - -
تعدادکل صفحات : 10 1 2 3 4 5 6 7 ...


